تبليغاتX
ایپک
ایپک
نوشته های فرهاد باغشمال
90/10/27

1.گواهی می‌شود؛ اين مطلب در راستای ناپديد شدن مجسمه استاد شهريار از يكی ميدان های منتسب به شهر اولين‌ها ـ تبريز ـ صادر شده و ارزش ديگری ندارد، لطفاً  بعد از خواندن، این صفحه را ببندید و حافظه مرورگر اینترنتی تان را delet کتید. چرا كه ما حوصله و وقت دوباره نویسی و شفاف‌سازی مواضع شفاف خود را در هيچ فضای خلاب‌آلود و توهم‌زايی نداريم.


2.در چند روز اخير، حقير سراپا تقصير در مورد مجسمه مرحومِ مسروقِ جنت‌مكان هر چه تحقيق كردم به تعريف مشترك بين عوام و خواص نرسيدم و خلاصه زياد قوانين مكتوب در اين باب نداريم پس گير اَلَكی ندهيد، بلكه موضوع به «دل» ربط دارد و از همين‌جاست كه شاعر می‌گويد: يك دلم می‌گه بِرَم بِرَم ـ يك دلم می گه نَرَم نَرَم. مفسرين و شعرشناسان هم معتقدند كه اين بِرَم يا نَرَم را همان سارق و يا ناپديد كننده مجسمه استاد شهريار سروده كه مدام با خود نجوا می‌كرده كه بِرَم ناپديد كنم؟ يا نَرَم ناپديد كنم؟!!!


3.در اصطلاح علمی مجسمه خيلی چيز مهمی است. اين چيز مهم آن‌قدر مهم است كه برايش رشته دانشگاهی گذاشته‌اند و لابد اين چيز آن‌قدر اهميت داشته كه همه حكومت‌ها نماد بزرگ ترها و نخبگان شان را در وسط ميادين می گذارند و يادمان می گيرند وگرنه مرض كه نداشتند.


4.شايان ذكر است يكی از دوستان با تأكيد و تأیيد جملات نگارنده می‌گويد: مجسمه خيلی مهم است و اشكال هم ندارد به شرطی كه برجستگی‌ نداشته باشد. حالا اين نيز بماند كه فی الحال ما نمی‌دانيم كه مگر مجسمه بدون برجستگی هم می‌شود؟!


5.مجسمه در اصطلاح عوام چيزی است كه هرجا آن را بكارند مردم می توانند موقع آدرس دادن و نشان قرار از آن بهره بگيرند ضمن آن كه توريست‌ها هم كنار مجسمه می ايستند و دست به سينه گذاشته و يك عكس می‌گيرند من‌باب افتخار فردا روز.


6.مجسمه در اصطلاح خواص چيزی است كه تا وقتی هست ارزشی ندارد، ولی وقتی گم شد خيلی قرب و منزلت‌دار می‌شود.  


7.حالا اين‌ها را بی‌خيال .حالا شهريار دزديده شده یا جمع شده؟ مسأله اين است! دو حالت مفروض است: اگر بگوييم شهريار دزديده شده كه آن وقت بايد به سيستم مانيتورينگ و امنيت شهر شك كرد! چرا كه فی‌المثل اگر راننده‌ای نصف شبی از چراغ قرمز رد بشود از ديده تيزبين و به حق قانون در امان نمی‌ماند. ولی اگر شهريار جمع شده، رئيس شورای شهر كه ظاهراً متولی اين گونه مسائل است از اين موضوع خبر ندارد. ضمناً يك نفر هم در تلفن به من گفت خيلی پر رو شدی ها...


8.اما سازنده اين مجسمه خيلی از سرقت مجسمه ابراز خوشحالی كرده و می گويد: خوب شد كه دزيدند چرا كه من 5-4 سال مدام می‌گفتم پايه مجسمه زيبنده مجسمه نيست ولی كسی گوش نمی داد. ضمناً ايشان می‌گويد كه مواد سازنده مجسمه از يك آلياژ به درد نخوری است كه حتی ارزش ذوب و بازيافت ندارد.


9.حالا اگر اين مجسمه دزديده شده، كه از مراجع ذی صلاح انتظار داريم آن نامرد و سارق فرهنگی را شناسايی و به سزای عملش برساند. چرا كه ما چند تا مجسمه ديگر من‌جمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده، داريم و اگر ما  كمی تعلل بكنيم شايد سارقان پر روتر شوند.


10.حالا اگر اين مجسمه جمع شده و يا ناپديد شده، كه باز انتظار داريم ناپديد كننده محترم، راست و حسينی دليلش را بگويد و ما هم با اين نيم وجب عقل‌مان دو دو تا كرده و خودمان دست به كار بشويم و چند تا مجسمه ديگر من‌جمله يادمان مشروطيت تبريز را كه اخيراً رونمايی شده برداريم، تا مجسمه‌سازها پر روتر نشوند و هی فِرت و فِرت مجسمه نسازند.




پ‌ن: چاپ آذرپيام شماره 397

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 13:52 |

90/08/22

    اکثر مديران تيمهاي ليگ برتر فوتبال را سرداران نظامي سالهاي جبهه و جنگ تشکيل ميدهند. از ذکر اين موضوع در همين ابتداي بحث چنين نتيجهگيري نشود که با حضور نظاميان در عرصه ورزش مخالفم، که اتفاقا معتقدم مديريت بازيکنان و تماشاگران «فوتبال ايراني» بيشتر و بهتر از عهده افراد نظامي برميآيد تا افراد ديگر. وگرنه در کجاي دنيا سراغ داريد که از افراد نظامي که بهترين دوران عمر خود را در تجربهآموزي ميدانهاي جنگ گذرانده و ميبايست در اتاق فکر و دانشگاههاي نظامي تجربههاي خود را منتقل کنند سر از استاديومها در بیاورند تا با شعارهاي سخيف همچون «فلانکس دوسِت داريم و بهمان کس حياکن» دمخور شوند. ذکر اين نکته نيز بماند که حضور نظاميان در عرصه ورزش به جهت انتساب آنها به ارزشهاي ملّي و ديني، باعث ميشود که چه بسا تمام سکنات و حرکات به اصطلاح ورزشکاران به حساب نظام گذاشته ميشود. 

بياخلاقي و حاشيههاي هرز در فوتبال ايران ريشه دوانده و موضوع هم مربوط به ديروز و امروز نيست، هرچند که الحق با حرفهايتر شدن، بيقيدي نيز در اين ميدان حرفهايتر و کارکشتهتر! شده است. مباحثي که هر روزه از هرج و مرج و فضاحت فوتباليستها در جرايد ميخوانيم کم نيست، حضور در پارتيهاي افيوني، منکرات جنسي و گويشهاي سبک و پوششهاي جلف و غيره و ذلک اين سوپر ميلياردرهاي تازه به دوران رسيده در فضاي نت به وفور وجود دارد و از صدقه سر پول ملّت مشتي مکتب نديده سوار بر توسنهاي آنچناني در شهر ويراژ ميدهند و عوام چون من نيز پشت سر آنها ميدويم تا به يادگار ي امضا بگيريم!

قصد ندارم در اين مجال به اين وضعيت مويه کنم، قصد ندارم از فرهنگ متداول شده توسط مشتي تماشاگر(نما) در استاديومها بگويم که چه تأثير و الگوپذيري بر اذهان جوان و نوجوان گذاشته است. قصد ندارم بگويم که جار زدن بر اين تهي روزگار آنقدر در جامعه بيداد کرده که از طفل نوپا تا پيرمرد هفتاد ساله را تب فوتبال فرا گرفته و بالطَّبع تبليغات فراگير همه ذکر فرزندانمان فوتباليست شدن است ولاغير. اين حرفها آنقدر گفته شده که ديگر کليشه است و «فوتبال ايراني» را علاج موقتي نيست، که چهبسا تنهاترين راه معالجه اين بيماري مسري رو به فزون آناست که مثل انقلاب فرهنگي دوران اوايل انقلاب، فوتبال را نيز چند سالي تعطيل کنيم تا بلکه ريشه هرچه پلشتي است با نسل فوتبال ايراني اينچنيني بخشکد و بلکه بعداً ورزشکاراني سالم از درون جامعه برون آيد.

قصدم به هيچ عنوان ناله و مرثيه نيست، چرا که خود کرده را تدبير نيست. ما سرسامآورترين ارقام ريالي را به فوتبال اختصاص دادهايم و از پابرهنگان جامعه غافل ماندهايم و واي که سرماي زمستان در پيش است، ما بيشترين ساعات تلويزيون را به فوتبال و کار کارشناسي جناب نود و امثالهم واگذار کردهايم، بهترين صفحات و تيراژ نشريات به فوتبال ميپردازد، مدارس فوتبال ما بيش از دارالقرآن و آموزشگاه هنري و علمي است. فرزندان ما به غير از فوتبال، بازي ديگري بلد نيستند، هر کشوري براي خود ورزش منحصري دارد که بحمدا... درب همه ورزشها را تخته کردهايم و با صنعت ميلياردي فوتبال که سود آن تنها متوجه مشتي افراد بيجنبه است حال ميکنيم و بعد صفرهاي قراردادهاي نجومي بازيکنان و مربيان را ميشماريم و با يارانه ماهانه فلان فرهيخته فرهنگي جامعه قياس ميکنيم و القصه آنکه ناگهان از خواب بيدار ميشويم و ميبينيم که آب تا بالاي گردنمان آمده و ما در حال غرق شدنيم والخ...

در اين ميان هر چه بر سرمان بيايد حقمان است که اين کاشتهايم و اين نيز درو کنيم. اگر امروز حتي نشريات فرنگي حرکات غيراخلاقي بازيکنان ما را تقبيح ميکنند، و اگر تازه متوجه شدهايم که کودکانمان در آن روز سياه بازي فوتبال چهها ديدند که هر چه بر سر خود بکوبيم رواست. جامعه ما قبل از آموزش سلام و احترام به بزرگترها، قوانين آفسايد و پنالتي را به کودکان آموخته، فرزند زمان ما قبل از آن که بر منش دکتر حسابي و شريعتي و علامه و شهريار غره شود که بر موهاي فلان بازيکن رشک برده است و حال سزاست که هر چه بلا باشد بر دل مبتلاي فوتبالي ما نازل شود.

مسؤولين ما کلاهشان را بالاتر بگذارند و اين بار نيز مثل هميشه بعد از وقوع افتضاح، تازه ياد نبش قبر و آسيبشناسي بيافتند و از منشور اخلاقي و وجب کردن ابروي تاتويي فلان بازيکن و خالکوبي آن يکي و غيره و ذلک صحبت کنند تا باري بهر جهت براي وجدان بيدار جامعه توجيهي در حد رفع و رجوع بتراشند که شب آبستن است تا چه زايد سحر...


پ‌ن1: چاپ هفته‌نامه آذرپيام شماره 389 – 14/8/90

پ‌ن2: آذرپيام 389 را از اينجا دانلود کنيد. 



ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 10:21 |

90/07/30

     هفته قبل یکی از نشریات پایتخت به بهانه کشف اختلاس سه هزار میلیاردی از چند بانک متخلف، با سرمایه گذار معروف تبریزی مصاحبه ای نمود و  با تیتر «مرد 12 هزار ميليارد تومانی» به روی دکه ها رفت و البته در همان ساعات اولیه پس از پخش، برخی سایت ها اعلام نمودند که نشریه مزبور در تبریز از روی دکه ها جمع آوری شده است!

این آغاز ماجرا نبوده است چرا که از زمان کشف اختلاس میلیاردی، بسیاری از رسانه ها بجا یا نابجا به موج سواری در این باب پرداخته اند، که قصد از نگارش این مطلب هرگز نبش قبر و موج سواری مشابه برای جذب مخاطب سر گذر نیست چرا که در این صورت طرح روی جلد این هفته آذرپیام می توانست ترکیبی از مختلسین اخیر به انضمام سرمایه گذار تبریزی و دادستان کل کشور والخ... باشد.

اما ربط موضوع اختلاس مکشوفه و شخص مزبور و «سرمایه گذاری در تبریز» چیست؟ آیا کاسه ای زیر نیم کاسه است و حقیقتی زیر انبوه این اخبار مدفون است که نباید از پس پرده برون افتد؟...

«اگر  من و یا شما با هزار سلام و صلوات و پارتی از یک شعبه محقر بانکی، چند صد هزار تومان وام ناقابل بگیریم و از بد حادثه دو سه قسط معوّق داشته باشیم، بانک عامل علاوه بر اخذ مبلغ اقساط و همچنین مبلغ دیرکرد که بی شباهت به سود ربوی نیست، چنان آبرویی از وام گیرنده نزد ضامن اول و دوم (که صد البته کارمند رسمی ادارات دولتی هستند) می برد که شخص مزبور تا مدت ها نتواند سر خود را جلو آنان بلند کند...» این تمام حرفی است که مخالفان سرمایه گذار تبریزی با اشاره به انبوه وام های دریافتی وی از بانک های مختلف  عنوان می دارند و ادعا می کنند که وی معوّقات بانکی بسیاری دارد و هیچ بانک عاملی را یارای نیش جنباندن و گفتن از آن ها نیست.

خارج از این نکته که اظهارات مزبور در خصوص معوّقات متأخره  تا چه حد سقیم یا سلیم است اما نیاز به پاسخگویی به افکار عمومی از سوی مسؤولین استانی بیش از همیشه احساس می شود. چرا که در مقام یک شهروند، حل معادله ای چنین چند مجهولی به بهانه ایجاد اشتغال و کارآفرینی بر مخیله نمی رود. هر چند در آن مصاحبه شخص مزبور با اشاره به حجم قلیل وام دریافتی در برابر میزان سرمایه گذاری کلانش در استان سعی در پاسخگویی داشته است.

اما در مصاحبه سرمایه گذار تبریزی با نشریه مزبور نکته ظریف و بجایی نهفته شده بود مبنی بر مشتبه ساختن وی با افرادی همچون شهرام جزایری و امیرحسین خسروی، که او این تشبیه را  کار اشتباهی قلمداد نموده و گفته است:
«شهرام جزايری اصلاً كار اقتصادی چندانی نمی كرد كه به درد مملكت بخورد. او با سياسيون كار می كرد و كارش به اين جا كشيد.اما من كارخانه و بنگاه های اقتصادی بسياری دارم...اصلاً نمی توان شهرام جزايری را با امير منصور يا با من و يا كس ديگر مقايسه كرد.

نگارنده با این بند از سخنان ایشان موافق است چرا که سال هاست از نزدیک با وضعیت نابسامان اشتغال و صنعت بی رونق که میراث سیستم دولتی با مدیران غیر متخصص است آشناست و همیشه از ایشان و هر کسی که قدمی در راه صنعت و سرمایه گذاری علمی و صحیح بردارد به بضاعت خود دفاع کرده است. بلی ایشان صاحب مجموعه «دریک» هستند؛ در عرصه فوتبال فعال بوده و باشگاه گسترش فولاد به وی تعلق دارد. گفته می شود که شرکت سرمایهگذاری گسترش فولاد تبریز، مجتمع فولاد بناب، مجتمع فولاد عجب شیر، کارخانجات گروه صنعتی درپاد تبریز، گروه کارخانجات یاقوت صنعت تبریز، گروه صنعتی توانگران سهند، کارخانه بنیان دیزل تبریز، گروه صنعتی الماس تبریز، مرکز آموزش سرمایهگذاری فولادگستر کوثر، مؤسسه فرهنگی ورزشی گسترش فولاد تبریز، گروه صنعتی ایران خودرو تبریز و هواپیمایی آتاایر بخشی از اموال گروه وی است، که البته از قِبَل آن چند صد نفر از جوانان نان در می آورند و با سربلندی خود را شاغل ـ هر چند با حقوق های مثله شده ـ می دانند. حلاوت ایجاد اشتغال و واسطه روزی خلق شدن کم ارزشی ندارد اما به شرطِها و شروطِها که همانااین شروط شفاف بودن مسائل مالی است تا چنین فضای خلاب آلود به وجود نیاید که مصداق سخن شیخ شیراز است که جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است...

در این بین نباید از شیطنت های برخی عواملِ مخالف توسعه استان نیز غافل ماند؛ فی المثل چند روز قبل سایت آینده، به زعم خود و به اصطلاح دست به افشاگری زده و از ماجرای گرفتن تسهیلات خاص (دریافت سهمیه ماهیانه 65 هزار تنی شمش از تولید فولاد خوزستان) از رئیس جمهور توسط وی پرده برداشت و آن را «رانت» نام گذاری کرد. در نگاه حرفه ای و صنعتی این موضوع قبل از آن که رانت نامگذاری شود بیشتر یک نوع زیرکی و خلاقیت کارآفرین قلمداد می شود که از کوچک ترین فرصت برای تعالی سازمان ذیربط استفاده کرده است و مگر جز این است که استان آذربایجان شرقی در بخش فولاد سری در بین سرها درآورده و سالانه 5 میلیون تن نورد، 5/4 میلیون تن ذوب و 3 میلیون تن احیا داشته و 7 هزار و 500 نفر اشتغال مستقیم بهوجود آوردهاست. و ای کاش از این نوع ـ به اصطلاح ـ رانت ها، شرکت های دیگری همچون بلبرینگ سازی و ماشین سازی و پمپ ایران و ده ها شرکت ورشکسته که پرونده شان در اتاق کمیته بحران استان مطرح است مرتکب بشوند تا شاید افاقه ای برای صنعت استان بکند. و مگر جز این است که مسؤولین بخش صنعتی (چه خصوصی و چه دولتی) مدام با نامه نگاری و دعوت از استاندار، نماینده مجلس، وزیر صنایع و الخ... درصدد جذب تسهیلاتی هستند تا کارخانه رو به موت شان را التیامی بخشند و آیا این نوع ارتباط سازی و کمک گرفتن رانت است؟

مکرراً یادآوری می شود که قصد این وجیزه حمایت از شخص خاصی نیست و هرکسی و در هرمقامی با معاملات بانکی غیرموجه و مشکوک، ولو مسجدی بسازد به خطا رفته است. اما آب در هاون کوبیدن و صدور حکم قبل از حکمیت قاضی، خدا را خوش نمی آید و در شرایطی که همّ مسؤولین استانی بر توسعه سرمایه گذاری و پیشرفت استان است فراری دادن نخبگان و سعی در مرتبط ساختن هرکسی که دو تا هزار تومانی بیش از ما دارد با مافیاهای ناپاک اختلاس ضربه بر پیکر آذربایجان است که مسلماً بر مخیله هر آزاده ای نخواهد بود.



پ‌ن1: چاپ آذرپيام شماره 386 / 23 مهر 90

پ‌ن2: دانلود کنيد ... آذرپيام شماره 386


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 14:4 |

90/06/22

1. مقدمه ميفرماييم:

خدا همهمان را عاقبت به خير کند، داشتم در مورد درياچه اروميه يا همان «اورمو گولي» خودمان فکر ميکردم که الهي! آخر و عاقبت اين درياچه بدبخت در اين روزگار يارانهاي به کجا کشيد که هر ننهمردهاي برايش مرثيه ميخواند، گويا همه برايش دلشان ميسوزد که اين گونه ننه من غريبم بازي در آوردهاند و اگر هم دلشان نسوزد که لابد جاي ديگرشان ميسوزد که گفتنش به قلم نيايد. القصه اين که چند روزي بست نشستم و کل سايتها و نشريات را تورق کردم تا بلکه يک جمله درست و حسابي با مخلفات پر و پيمان در باب اين درياچه بيابم و از بس سياسيون و اينوريها و آنوريها و همچنين ورپريدهها دربارهاش لغز سراييدهاند که ديدم شور کليشه بازي را هم در آورهاند. اين بود که تصميم گرفتم با موضع طنزانه برخورد کنم بلکه فرجي بشود.

2. تومبان نميدوزيم:

خدا را بسي شاکرم که در اقبال بنده لااقل تا چهار سال آتي قصد شرکت در انتخابات و انتصابات را مقرر ننموده، که عوامالناسِ هميشه مغرض يکهُو فکر کنند که من دارم از درياچه اروميه براي خودم تومبان ميدوزم. عوامانه خدمت عواماني مثل خودم عارضم که هر چه ميآيد صرفاً از دل طنزي برآمده و البته ملتفتيد که طنز نميخنداند بل دل خوشکنک است که مثلاً بگويي آخيش اورگيم سو دي (دلم خنک شد!)

3. بحرالميت ميسراييم:

 يادتان است اين مطلب را در کتاب جغرافي يا فارسي دوره ابتداييمان خوانده بوديم: «درياچه اروميه يکي از دو درياچه بزرگ جهان است که به علت غلظت زياد نمک، آدميزاد در آن غرق نميشود. سواحل اين درياچه محل زندگي پرندگاني مثل فلامینگو است. هر سال توريستهاي داخلي و خارجي زيادي براي آبتني و ديدن سواحل دريا به اروميه ميروند». اين درس قطعاً از متون درسي حذف شده ولي اگر بخواهيم جايش يک چيز آبکي نمکي بگذاريم متن زير را خدمت آموزش پرورش پيشنهاد ميکنم: «بحرالميت تنها درياچه نمکي است که انسان در آن غرق نميشود. بحرالميت در فلسطين اشغالي است که اسرائيلیهاي بيپدر و مادر در ساحل آن لخت و عور دراز ميکشند و تربيت هم حاليشان نيست که اينجا محلگذر زن و بچه مردم است حيا هم خوب چيزي است و ما نتيجه ميگيريم که نمک در درياچه شوري ندارد، دل من طاقت دوري ندارد»

4. لهو و لعب نداريم:

لب کارون چه گلبارون، میشه وقتی که میشینند دلدارون دلم ميخواد به اصفهان ... برم اونجا بشينم در کنار زاينده رود با هر نگاه، بر آسمان این خاک هزار بوسه میزنم، نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس میگیرم و...

نوشتن درباره درياچه اروميه به هرکاري وادارم کرد تا آنجا که مجبوراً ترانههاي آبکي دوران طفوليت (و ناداني) را پيش خود مرور کردم تا ببينيم خداي ناکرده درياچه اروميه در کنار تمام آلايندههايش به لهو و لعبي ناخواسته آلوده نشده، که مستوجب چنين عقوبتي شده است. هر چه تلاش وافر کردم ديدم براي اين بدبخت نمکزده (فلکزده سابق) تا حالا هيچ ترانه لهو لعبداري سروده نشده که بماند، تازه براي هيچ خواننده، رقصنده، شاعر و خراباتي هم خاطرهاي عشقولانهاي در سواحل آن اتفاق نيافتاده که لاأقل به ياد آن يارو يک تنديس بيخ ريش درياچه بچسبانيم.

5. موقعيت استراتژيک ميخرانيم:

 اين درياچه سابق! از ابتداي خلقت شانس نياورده، مثلاً رودخانه فنقلي کارون آن قدر استراتژيک هست که ميارزد سالها بر سر اين وري و يا آن وري بودنش با عراق جنگيد، يا درياچه خزر در همسايگي عمو روسيه خيلي اهميت دارد که با يک سهميه 12 درصدي رتق و فتق امورش بههم آيد تا عين تخم چشمهايمان مواظبش گرديم، القصه اين که در اين برهوت تنها اميدمان به اعراب حاشيه خليجفارس است فلذا پيشنهاد ميکنيم که حضرات در نقشههاي صدمن يه غازشان اسم درياچه اروميه را به درياچه ع ر ب تغيير بدهند بلکه موضوع يک کمي پر اهميت گردد.

6. کليه با گروه خوني O+ فروشانيم

مجلس در صحن الني (اين "الني" با آن "علني" تومني صنار توفير دارد به گيرندههاي خود دست نزنيد) با طرح دو فوريتي انتقال آب از ارس به اروميه مخالفت کرد. خُب در درجه اول آن‌‌ها هم راست ميگويند؛ اولاً درياچه اروميه 7ميلياردمترمکعب آب ميخواد و حال آنکه رودخانه ارس فوقش 2ميلياردمترمکعب آب را پمپاژ کند که روي شاخش است. تازهاش هم فردا همين بلا درنتيجه نبود آب در ارس به ناحيه کشاورزي و منجمله دشت زيباي مغان ميآيد. گفتم: حرف حق که اعتراض نميخواهد. حکايت ما قصه آن ورشکستي است که از زور طلبکارها حتي حاضر شده دو کليه با گروه خوني O+ خود را بفروشد و با دياليز سگ دو کند اين چند روز زندگي را.

7. بيانيه ميصادرانيم:

فرد معلومالحال از خدا بيخبري شيطنت نموده و اسم تعدادي از نمايندگان را به عنوان مخالفين طرح نجات اروميه منتشر کرده بود. به طرفهالعيني نمايندگان هممرام و غير هممرام بيانيهاي صادر نمودند و اولاً چک و چانه و دهان استکبار جهاني را پايين آوردند و ثانیاً آن يارو را محکوم نموده و فرمودند: ما امضاءکنندگان ضمن تکذیب این خبر اعلام میداریم که علاوه بر رأی مثبت به دوفوریت طرح، همچنان به شدت پیگیر حل مشکل دریاچه ارومیه هستیم. با خود گفتم کاش در طول سالهاي گذشته نيز براي درياچه اروميه و البته قبل از احتضار و دخولش به اتاق سيسييو، اينگونه آنلاين و با سرعت مثال زدني بيانيه صادر ميشد.

8. نقل و نبات از تو خاک و نمک از من!

 از صبح اذانخوان تا لنگ ظهر در آب شنا کرديم، شنا که نه، شناور بوديم! امواج ما را با خود به هر سمتي ميبرد، از آب که بيرون آمديم خنکاي ساحل لرزه به جان ميانداخت، چنان که دندانهايم به هم ميخورد. ردّ نمک روي دست و بالمان بود و خواهرم با شيطنت کودکياش خياري را پوست نکنده به ساعد دستش ميماليد و ميخورد... باربند پيکان استيشن قرمز پدر را پر از نقل کرديم که سوغات اروميه است. خدا از موجود دو پا نگذرد که نقل و نبات اروميه را به خاک و نمک و کوير جواب داد.

 

پ‌ن1: چاپ آذرپيام مورخه 90/6/19

پ‌ن2: طرح روي جلد ـ سرکار خانم محجوبه غفوري

پ‌ن3: دانلود کنيد ... آذرپيام 381


ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 8:6 |

90/04/18

اشاره ـ نصر نیوز نوشت: جعفر مدبر عضو شورای اسلامی شهر تبریز پیشنهاد داد برای اینکه رسانه ها برای انعکاس اخبار و رویدادهای شورای اسلامی شهر تبریز رغبت پیدا کنند 10 میلیون تومان پاداش در نظر گرفته شود... مدبر افزود: اختصاص مبلغی حدود 100 میلیون ریال برای نشریه ای که بیشترین خبر هایش مربوط به صحن علنی شورای اسلامی کلانشهر تبریز می باشد ضروری است تا حس رقابت بین نشریات ایجاد شود تا  تصمیمات انجام گرفته در شورا  در اختیار مردم قرار گیرد.

در اين راستا عارضيم که:

1.       هرگونه توهين به ارباب جرايد و رسانه‌ها در پيشنهاد پربار و معنوي جناب ايشان به جاي خود محفوظ، که نمي‌دانم رسانه‌ها را ـ دور از جان شما ـ به چه چيزي تشبيه کرده‌اند که اين‌گونه افاضات فرموده‌اند، و اصولا زياد هم نبايد سخت گرفت چرا که در شهر اولين‌ها، شورايش هم بايد اولين باشد و از اين نوع پيشنهادها گاها به سمع و نظر شهروندان برسد. شرط مي‌بندم که شما نمي‌توانيد در تمام کهکشان‌هاي راه شيري شخصي را پيدا کنيد که اولا براي بازتاب جلساتي که وظيفه قانوني‌ شورا است از جيب بيت‌المال مايه بگذارد، که در اين صورت مجلس شوراي اسلامي و شوراي شهر تهران بايد بيايند از شوراي شهر تبريز چيزها بياموزند. (اين نيز بماند که خوش‌به حال خبرنگاران تهراني چرا که به قياس مزنده شوراي تبريز لابد قيمت آن‌ها بالاتر خواهد بود) و در ثاني ما رسانه‌ها و مطبوعات چقدر بدبخت شده‌ايم که براي چندر غاز امرار معاش روزگار بايد سفارشي‌نويسي بکنيم تا جايزه بگيريم. به خدا از بي‌کفني زنده‌ايم... 

2.       حالا عزت نفس، رسالت مطبوعاتي، مشي رسانه‌اي و توهين به ارباب جرايد را بي‌خيال!!!، با عنايت به اين‌که ظاهرا پول در شوراي شهر تبريز با علف خرس اشتباه گرفته شده، از اين هفته ما تصميم گرفته‌ايم در هر صفحه فقط و فقط از شوراي شهر تبريز بنويسيم تا آن جايزه بخت‌آزمايي را تصاحب کنيم. به جان خان جون! حتي حاضريم هر هفته به نوبت عکس يکي از اعضاي شوراي شهر را به عنوان روي جلد چاپ کنيم. حالا نوبت را هم خود اعضاي شوراي شهر مقرر کنندکه عکس روي جلد را به ترتيب حروف الفبا چاپ کنيم يا بر حسب قد و قواره يا خوشگلي والخ... اين را هم از الان بگوييم که آن 10 ميليون تومان به هر کسي جزء آذرپيام برسد ما به سازمان بازرسي کل کشور عريضه مي‌بريم و تعداد خبرهايمان را شمارش شده عيان مي‌کنيم!

3.       با عنايت به اين که آمار گزارش نويسي و انعکاس اخبار شورا و حتي افشاگري و غيره‌ذلک، فعلتين در دست يکي از اعضاي شوراي شهر مي‌باشد ـ که ما به اين بزگوار خيلي ارادت داريم ـ و البته با توجه به اين نکته که ايشان به تنهايي يک رسانه تشريف دارند، رقيب اصلي ما در پروژ‌ه 10 ميليوني ايشانند.

4.       علي‌الظاهر موضوع اطلاع‌رساني به عوام‌الناس خيلي حياتي شده که در اين سال آخري مي‌خواهيم حتي جيک مطالب شورا به سمع و نظر شهروندان برسد. چرا که لابد مصوب شده که دانستن حق مردم است. ما هر گونه شائبه تبليغات انتخاباتي دور بعدي شورا را در اين ماجرا ملغي مي‌فرماييم. و ذليل بشود هر کسي که فکر کند ايشان مي‌خواهند با اين ده ميليون شونصد تا هدف را يک‌هويي بزنند.

5.       خبر آن است که بتراود نه آن‌که شوراي شهر بتراشد. خبرنگار خبر را صيد مي‌کند هر طور که عشق و فهمش مي‌کشد. ديگر تابلو نکنيد بين خبر و رپرتاژ فرسنگ‌ها فاصله است. لپ کلام اين که خبرنگار دنبال مسئول مي‌دود تا خبري را گير بياورد نه اين که مسئول ـ در اين‌جا عضو شوراي شهرـ حراج بزند که: "خونه‌دار و بچه‌دار زنبيل و بردار و بيا، اخبار شوراي شهر را حراج کردم" لابد در اين روزگار بلبشوي صيد از پي صياد دويدن مزه دارد؟

 

پ‌ن: چاپ هفته‌نامه آذرپيام شماره 372

پ‌ن: هفته‌نامه آذرپيام شماره  372 را از اينجا دانلود کنيد 

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 12:8 |

90/03/30

مقدمه ـ معمولا از ديرباز رسم است که مسئولين مملکتي خاطرات روزانه خود را نوشته، بعد از مدتي به صورت کتاب چاپ مي‌کنند. اين موضوع ربطي به ايران هم ندارد و در همه جاي عالم اين اتفاق مي‌افتد و اتفاقا اين نوع کتاب‌ها مخاطبان پر و پاقرصي هم دارند.

 اين نيز بماند که  خاطره نويسي سياسي در کشور ما يک خورده با تمام دنيا فرق دارد و بيشتر ـ دور از جان شما ـ به نبش قبر شبيه است تا بيان واقعيت‌هايي که قبل‌ها امکان ابراز آن نبود و الخ... و بعدش هم اين که ما در اين موضوع نيز همچون ساير موضوعات، گندش را در مي‌آوريم؛ به طوري‌که اپيدمي خاطره نويسي را از سطح رييس جمهور و وزير تا مسئول دفتر،  منشي، محافظ، آبدارچي و حتي شوفر مسئولين افول مي‌دهيم....

در اين راستا، بنده سراپا تقصير خيلي تحقيق کردم تا بفهمم چرا استاندارهاي آذربايجان‌شرقي لااقل در طول اين سي سال گذشته دو سه تا ديوان از نوع خاطره‌نويسي را به زيور طبع نياراسته‌اند؟!  لابد آن‌قدر سرشان گرم خدمت‌گذاري به ملت هميشه در صحنه بوده، که شباهنگام خسته و کوفته به خانه رسيده‌اند و يک لقمه نان و پنير خورده يا نخورده از خستگي بي‌هوش شده‌اند و شايد هم اعتقادي به اين قرطي‌کاري پايتخت‌نشين‌ها نداشته‌اند!... با عرض اين صغري و کبري معروض مي‌دارم که در اين روزگار وانفسا يک خورده همچين رگ ترکي ما عود کرده که چرا به رغم سکونت در شهر اولين‌ها ما در اين مورد کم‌کاري کرده‌ايم؟

بعدش هم با خود گفتم: خُب اين استانداران محترم وقت ندارند پس رسالت مطبوعات و قدرشناسي ما کجا رفته؟ اين شد که تصميم گرفتم خودم دستي بالا زده و براي يکي از اين‌ها خاطره بتراشم! وقس‌عليهذا... چشم‌تان روز بد نبيند دست روي خاطرات هر کدام از  استانداران سابق گذاشتم ديدم زياد تو دل برو نيست! گفتيم خاطرات استاندار فعلي را بنويسيم، آخر انصافا هم آبديت‌تر و تو دل برو تر است و هم اين که جَنَم و ظرفيت دو سه خط طنزنويسي را دارد، بعد ديديم نه بابا شايد به ايشان هم بر بخورد و  چه بسا دستي دستي رسالت مطبوعاتي کار دست‌مان بدهد... اين شد که تصميم گرفتيم خاطرات استاندار آذربايجان شرقي در سي سال بعد يعني در سال 1420 را مرور کنيم. حالا اگر خاطرات آن آقاي استاندار به خاطرات زمان ما شبيه است که ديگر تقصير من نيست چرا که مورخان مي‌گويند تاريخ تکرار پذير است....  

***

1 خرداد 1420: ساعت 4 صبح از خواب بيدار شدم. رسم سي‌ساله نظامي‌گري کاري کرده که خواب نوشين بامداد رحيل را از ما گرفته، به رسم عادت سال‌هاي نظامي‌گري خواستيم با صداي بلند "يک برپا بشمار سه" در خانه راه بياندازيم که يادمان افتاد که در منزل فرمانده کسي ديگر است و منصرف شديم. پس از انجام فرايض راننده دنبال‌مان آمد و رفتيم دفتر کار.  امروز قرار ديدار مردمي داشتم. نمي‌دانم چرا هرکسي مرا مي‌بيند (از مردم عادي تا سرمايه‌گذار) فقط  وام مي‌خواهد گويا قيافه‌ام شبيه عابر بانک است و خود خبر ندارم.

4خرداد1420 : وزيره بهداشت براي بازديد آمده به استان ما. برديم چند جاي آبرومند را نشانش داديم. تو گير و دار بازديد بوديم که يهو ديديم يک نفر فرياد کمک کمک مي‌کند. برگشتيم ديديم معاونت پزشکي دانشگاه تبريز است که در زير يک خم يکي از نمايندگان مجلس اسير شده و عن‌قريب ضربه‌فني شود. با وساطت آن‌ها را از هم جدا کرديم که زير چشمي غره رفتم که بابا!  زشته جلو مهمان آبروي‌مان را برديد ... بي‌انصاف! چنان زير گوش بچه مردم خوابانده که انگار اين طفلي ننه و بابا نداره! يادم باشد طي يک سخنراني محکومش کنم. حيف که اين کت شلوار دست و بالم را بسته، وگرنه حالي‌اش مي‌کردم که اين استان همچين هم بي‌صاحب نيست....

8 خرداد 1420: خبر آورند که شايعه شده ما مي‌خواهيم کانديداي نمايندگي مجلس شويم. در دل‌ به سادگي شايعه‌پردازان بسي خنديديم. آخر صدارت استانداري کجا  و تومني صنار نشستن در صندلي مجلس کجا ؟ تو مجلس که  فقط بايد داد بزني و براي هر مصوبه‌اي بگويي دو ـ دو  يا هم که مثل اين يارو  بزني دهن بچه مردم را سرويس کني.

10 خرداد 1420: رفتيم براي افتتاح چند طرح، که البته بعضي از افتتاح‌ها تکراري بود! ولي چه مي‌شود کرد بايد دوباره افتتاح مي‌کرديم چرا که سعي بيهوده به از خفتن است. ضمنا در جريان همه افتتاح‌ها از جريان فتنه کلي سخنراني کردم. باز خدا در اين مورد خيلي کمک‌مان کرده که اين جريان فتنه است تا ما مسئولين در موردش صحبت کنند وگرنه اين روزها قحطي سوژه سخنراني است....

11خرداد1420: از وقتي ليگ برتر تمام شده، خيلي دلم مي‌گيرد، اگر اين جاسم کرار تابعيت ايراني داشت که مي‌آورديم اين‌جا معاونت ورزش را مي‌داديم بهش، تا عصر يک گل کوچک مشدي بزنيم. از وقتي مورالس از تبريز رفته پايم به توپ نخورده، بايد به فکر ورزش باشم وگرنه وزنم زياد مي‌شود...

 

پ‌ن: چاپ آذرپيام 14/3/90

ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 11:14 |

90/03/29
ارسال شده توسط فرهاد باغشمال در ساعت 0:0

درباره ما
فرهاد باغشمال هستم.
سردبير هفته نامه آذر پيام.

گاهي طنز مي‌نويسم و گاه نطنز! برخي از مطالبم هم در اين‌جا و آن‌جا ! چاپ مــــي‌شــــود.
ايپک در تـــرکي به معنــي ابــريشم است. سعي مــي‌کنـم مطـالب اين بـــلاگ مثل ايپک سـاده ، محــکم و ظريف باشد.
__________________
منوی اصلی
آرشیو مطالب
آمار و امكانات
تعداد بازدیدها :
افراد آنلاین :





Powered by WebGozar

پیوندهای روزانه
لینك دوستان
قافيه/ فرشيد باغشمال
روزگارنامه / علي خيرخواه
آرتاوريژ / محمد فرشبافي
عينالي / حسين پورستار
چله / سيدقاسم ناظمي
پيله
ابتدا / روح الله رشیدی
حلقه
کتل / يعقوب صديق جمالی
مصطفي دانش
رضا شیبانی
روز دلتنگي / مها
فصل هيوا / فرانک باغشمال
پرسپکتيو / سحر فکردار
آلما خانم / مريم بانو
بارانانه / حامد خسروشاهي
عالمي ديگر / رضا رسولي
نکته ها و نوشته ها / احمد يغما
مهدي گلباف
مرد عوضي/ حفره سابق تر!
فاطیما
کيميا
شعر شهودی
نيمرنگ
سهند
تبريز و من
آذرقلم / امين خوش نيت
مهدی نعلبندی (سايت شخصي)
ظلم نامه
بتکده / احسان خواجه اي
ثمين
تبريز امروز / سالار
نقطه آغاز / کامراني
مازار نيوز / احمدحسن نژاد
انتظار
يارپيز
تا دور... تا قله نور/ پرنيان
چيبين
دومانلی آذربایجان
انشا/ نقطه سر سطر
کمی پنجره / حسن اسدی
باشماق
آناهيد / الهام جم ‌زاد
مشق کوير / محمد دهقاني
قانون سيب / علي ايران نژاد
سهيل
شرح حال / حسين محمدي
ذهن زيبا
شميم زهرا
آب معدني
ساکورا
آن سوي خيال
کاکو شيرازي
خادمه اهل بيت
سه نقطه
قهوه‌خانه مدرن
مرد آزادي
گون آيدين...وطن! الماسيان
میم نوشت
پروانگی/ معصومه سپهری
آذرپيام
ياري يول
برگ زيتون / احمدزاده
دالان مسدس
نگفته های دلم/ياس
نون والقلم / مرادي
سر همين 4راه ...
ارغنون / صبا خدايي
حسين دقاق زاده
تراوشات مجاز ذهنم/ توحید مهدوی
سنگ واژه‌ها - سبا حيدرخاني
فرهاد ناجي
رضا احسان پور
بوالفضل‌الشعرا
يادداشت‌هاي دختر ترشيده
حالنامه / حامد تاملي
زهرا دري
طنز سپنتا
خبرگزاري زورنا
ماغازا / سيد رضا علوي
افتضاح ملي
ابوالفضل زرويي نصرآباد
يوسفعلي ميرشکاک
توکا نيستاني
سنگ پا
ستون طنز
دفتر طنز
جلال سميعي
مسعود برزگر جلالي
خدا...،صداقت...،باران
قلم و کاغذ
تبريزنامه
[ قالب رایگان ]
آخرین مطالب ارسالی
طراح قالب
طراح قالب های بلاگفا