يکي از دوستانم ده ـ دوازه سطر اول زيارت عاشوراي حضرت اباعبدالله را به ترکي روان برگردانده، جملاتي از جنس صميمي و معمولي آن قدر زيارت را ملموس و خودماني کرده که اشک را بر چشم تحمل نميافتد. گفتمش: اين شاهکار را تمام کن و اجازه بده تا در هفته نامه آذرپيام استفاده شود و حظ وافرش نصيب همه مخاطبان.
گفت: اولا صفحه شعر آذرپيام سردرگم است و گاه هست و چندگاهي نيست و ثانيا اين صفحه تکليفش با خودش مشخص نيست و هر نوع شعر ترکي سليقهاي را چاپ ميکند و ثالثا... (با ترديد همراه با حس بياعتمادي مکث کرد و ادامه داد): بيخيال من اين زيارت را براي دل خودم نوشتم...
پينوشت1: برخي حرفهاي غير رسمي و خارج از قواره چاپ ( و البته بيشتر غير طنز) هست که سر دلم سنگيني ميکند، در کنار مطالب چاپي گاهي مشابه همين نمونه فوق را نيز در صدد نوشتنم. تا که قبول افتد...
پينوشت۲: ادا و اطوارهای اخیر بلاگفا و ایضا براي سهولت تايپ و جستجوی سريعتر در موتورهاي جستجو، باعث شد که کار را به محکم کاری سوق دهیم. لذا چند وقتي است که دومين www.farbaz.ir را ثبت کرده و به بلاگ خود انتقال دادهام. از هم پيونديهاي عزيز ممنون ميشوم اگر در قسمت لينک پيوندهايشان، آدرس وبلاگم را به نشاني مذکور تغيير دهند.
باور کنيد بنده به جهت خالهزنکيهاي پيشآمده اخير، تعصبات چپ يا راستي خود را از دست داده و مقاديري نيز عُق دموکراسي گرفتهام، لذا برخي حرفهايي را که در ذيل ميآيد به حساب اين وَري يا آن وَري بودنم نگذاريد که مشمولالذمه هفت جد اندر جدتان خواهيد بود.
- اگر مثل من يک طنزخوان حرفهاي باشيد و روزانه تمام جرايد، بلاگها و سايتهاي طنز را درو کنيد، کاشف ميشويد(!) که ايام قحطي طنز در اين مُلک در جريان است که مهمترينش همسان سازي "طنز" با "ظن" است و ديگري نبود يک سير دل خوش براي نوشتن! اين حرف تا آنجا ادامه يافته که يکي از سايتهاي طنز به ستوه آمده و به جميع طنزنويسانش خرده گرفته که چه مرگتان است که صموبکم در پيش گرفتهايد و چينن و چنان... و در آخر نتيجه گرفته بدين مضمون که طنز توتم ماست... کمي که فکر ميکنم بخش عمده اين عقيمي بيموقعمان را در ذائقه خوانندگان طنز مييابم. آخر مخاطبان طنز طوري بد عادت شدهاند که بايد برايشان صرفا از طنز سياسي نوشت و لاغير. و از سوي ديگر تمام مملکت مثل ساعت سيکو 5 دقيق کار ميکند و هيچ سوژهاي براي گير دادن بدان سياق نيست! پس به ناچار پيشنهاد ميدهم که دولت معزز در ابتداي چهار ساله دوم مسئوليتش، در کنار واردات پرتقال يافا، سيبزميني بورکينافاسو، پياز ونزوئلا و پسته ترکيه، مقاديري نيز طنز بستهبندي نشدهي غير اورجينال وارد کند تا طنزنويسان دستي روي سرو گوش آنها کشيده و موضوع فعلا رفع و رجوع گردد تا بعد.
- اين ميگويد "مهندسي انتخابات" و آن ميگويد "مهندسي تحريف ارزشها" . در اين ميان تمام ترس من از اين است که دانشگاه آزاد بيخبر از همهجا، اين واژههاي دهان پرکن را جدّي بگيرد و در کنار ساير رشتههاي مهندسي من درآوردياش اين دو تا معجون "مهندسي" را به رشتههاي واحدهاي دارآباد و يالقوزآبادش اضافه کند با شهريههاي آنچناني و منابع درسي اينچناني همچون: افشاگري 1 و 2 ( واحد نظري هر کدام 3 واحد) ـ مباني اغتشاش (4 واحد با پيشنياز مرتبط بسته به موافقت گروه آموزشي) ـ رابطه خس و خاشاک و آلودگي هوا ( نيم واحد آزمايشگاهي و 5/2 واحد نظري) ـ کارگاه مَخمَل بافي و مَلمَل دوزي (هرکدام 4 واحد)، تربيت بدني 3 و 4 ( صرفا دو و ميداني و پرش از موانع ـ هر کدام يک واحد عملي) ـ تئوري رنگها (2 واحد) ـ رابطه توهم و دموکراسي (3واحد) والخ... ( ضمنا هيچ يک از اساتيد و دانشجويان اين دو رشته تحصيلي حق استفاده از خودکار سبز را در طول تحصيل ندارند)
- ما جميعالاجمعين ايرانيهاي عادي و غير عادي، خودي و غير خودي، اين طرفي يا آنطرفي، بطور ژني و مادرزادي علاقه داريم که به همهچيز با عينک سياسي تَوَهمزا بنگريم؛ گوجه سبز به دليل تگرگ و باران بيموقع نرسيده مَويز ميشود و ناياب و گران، اما ما توجيه ميکنيم که چون گوجه سبز "سبز" است و دولت اين روزها به رنگ سبز آلرژي پيدا کرده، آنها را در دريا ريخته تا درس عبرتي براي همه گوجهسبزان عالم شود! سيب زميني گران ميشود، ميگوييم مربوط به زمان احسان ماقبل الانتخابات و اغتشاشات مابعدش است که حالا جورَش را ميکشيم، خانهمان به فروش نميرود، مياندازيم تقصير مسکن مهر که بازار را به رکود کشانده، باران به همراه رعد و برق ميآيد، ميگوييم "باران سياسي" است، و دليلش آنست که دولت بر روي ماهوارههاي استکبار جهاني پارازيت انداخته و اين پارازيتها الکترونهاي منفي توليد کرده و در نتيجه ابرها به طور مصنوعي باردار شده و وقت و بيوقت ميبارند. صله ارحام را به بهانه گروکشيهاي سياسي در کوزه گذاشتهايم و زاکاس ميدهيم که لقمه فلان فاميل شبههدار است چرا که به آن طرفي راي داده...، اين کشمکشها حتي جولان عشق و معشوق اساطيري را هم تاثير گذاشته و شازده دامادي را سراغ است که سالها در سوداي وصال دختر خانمي سوخته و پيغام و پسغام و چت و پيامک و قر و فرررررر و... حالا که همه چيز به ميمنت راست و ريست شده، در مراسم بلهبرون عروس خانم را به جهت آن که به طرف مقابل راي داده، پس ميزنند!
پن۱: اي کساني که ایمان آورده و به طرفه العینی در صدور بيانيه و محکوم نمودن يد طولاني داريد، بدانيد و آگاه باشيد که به قرار مسموع اين افرادي که در کشور چين کمونيستي قلع و قمع ميشوند (نيز) مسلمان تشريف دارند. باشد همی که رستگار شوید...
پ ن۲: چاپ هفتهنامه آذرپيام مورخه 23/4/88
مخاطبان معزز در جريانند که تا اطلاع ثانوي سبک طنزنويسي حقير افتاده در خط زندگي، و از هيچ چيز نمينويسيم جز مشکلات زندگي به سياق آبگوشتي! چرا که جهت عدم اختلال در شبکه مخيّلاتي خواننده خود را مجاب ساختهام که سياسي و اجتماعينويسي را بگذارم در کوزه و آبش را نوش جان کنم بغايت. با اين مقدمه ميروم سر اصل موضوع:
ورثه حقير به ميمنت قصد دخول به عرصه تحصيل را دارد تا عمر پربرکت نوجواني و جواني خود را به علّافي گذراند تا شايد آن ايکس مجهولي را که بنده در شانزده سال به يافتنش نائل نشدم را بيابد. فيالحال دو راه پيش روي ماست: "مدرسه غيرانتفاعي يا مدرسه دولتي"!
اپيزود اول ـ يکي از دوستانِ نيمهوقت معلم و نيمهوقت روزنامهچي را پارتي قرار داديم که خارج از محدوده زندگي، در يک مدرسه اسم و رسمدار دولتي ثبتنام کنيم که الحق توصيههاي او کارساز گشت و فعلا موفق به رزرو جا ( البته در ليست سياه ثبتنامي) شدهايم و الخ... اما:
مدير مدرسه که با ما صميميتي در آمده و ايضا دلش خيلي به حال نسل آيندهساز ميخورد، به عيال مکرمه توصيه فرموده: خانم! مگر بچهتان را از سر راه پيدا کردهايد؟ اينجا هر کلاس 40-35 نفر شاگرد خواهد داشت، تازه نمره را هم از اول ابتدايي برداشته و سيستم توصيفي (هرکي به هرکي) را جايگزينش ساختهاند و اصلا معلوم نيست بچه چه چيزي ياد خواهد گرفت؟ چون معياري براي سنجش يادگيرياش نيست. مضاف بر آن که فکر نکنيد در مدرسه دولتي پولي از شما اخذ نخواهد شد، چرا که مقرر شده مدارس به صورت هيئت امنايي اداره شود و دولت براي هر دانشآموز يک سرانه بخور نميري تخصيص داده و ما بقي را از اولياء اخذ خواهيم کرد (ولو به زور دگنگ و تهديد و توقيف اموال!)
اپيزود دوم ـ ميآيم حرفهاي آن مدير مدرسه دلسوز را به دوست معلم مشروحهام و چند معلم آکبندتر از او توضيح ميدهم. در پاسخ ميگويند: نه نه! اصلا کوتاه نيا. اين شگرد مديرهاي مدرسه دولتي است و به همه اوليا اين حرفها را ميگويند تا اگر بدين شيوه جوسازي، حداقل ده تا از پدر و مادرها را هم متقاعد نموده و از سر خود باز کنند که غنيمت است. و بعد در ادامه حمايتش از مدرسه دولتي و در مذمت نوع غيرانتفاعي ادامه ميدهد:
اولاـ مهمترين مشکل مدارس غير انتفاعي عدم وجود فضاي ورزشي و تفريحي است و بچهها همه از يک محيط آپارتماني (منزل) به يک محيط آپارتماني ديگر (مدرسه ) پا گذاشته و در مطبخخانه و آشپزخانه (کلاس) مثلا درس ميخوانند و قسعليهذا. و چون جايي براي جولان و دويدن و سرکول هم زدن همديگر نيست، همگي شاگردان بعد از مدتي افسردگي ميگيرند. هر کسي هم که از دور نگاه ميکند و از اصل ماجرا خبر ندارد، با خود فکر ميکند که مدرسه غيرانتفاعي عجب شاگردها را با ادب و سر به زير بار آورده، و حال آنکه اين سر به زيري ناشي از ادب نيست بلکه بچهها در اثر فشار روحي جملگي افسرده و سرخورده هستند.
ثانياـ در مناقب غناي علمي مدارس غير انتفاعي همان بس که براي جلب رضايت ولي دانشآموز همينطور الله بختکي نمره 20 است که به دانشآموز ميدهيم! و به عبارتي نمره سيزده ـ چهارده مدرسه دولتي صدبار به نوزده ـ بيست غيرانتفاعي رجحان دارد.
نتيجه آموزشي: گشتم نبود، نگرد نيست!


