تبليغاتX
ایپک - شرحي برمناقب شيخ محمد اشرف نيا

شرحي بر مناقب شيخ محمد اشرف نيا

جهد بر منصب استانداري تا سوداي وکالت در پارلمان

 دوش به قلت تجربت از بزرگي استفهام نمودم راز ماندگاري برخي مديران را؟ گفت: در مسطور آمده که سه نشان دارد: يکي آن باشد که امروزي ها آن را ژنتيک و قدما بر آن نام مادرزاد نهند بدين روي که شخص چون از شکم مادر برون جست مدير زاده شود و دويم قرابت و خويشي با طايفه بزرگان علي الخصوص اين خويشي هر چه به طايفه عيال مهتر بهتر، و سيم داشتن جربزه و فن بيان که بخيلان بر آن نام دستمال نهند. اما در حقيقت يک نشان دارد و بس: آن که مدير بايست در بند احساسات نبوده و جهت حرکت آب در امواج خروشان داند که هر کس را اين صفت موجود نيست به نزد اهل فن نا خرد شمارند و کلاهش پس معرکه .

منقول از عبيد غازاني في کتاب منهاج الغازان فی الاحوال چاخان باب 1400 به نقل از جدش و او هم سينه به سينه به گفته بچه محلش چنين روايت کند که شيخ محمد اشرف نيا را اجمعين از صفات اخص فوق در هم يکي اوفتد تا چونان بر عرش قدم زند که گويند روزي به قصد بسط مفرح ذات از زادگاهش عجب شير روانه ديار تحت امرش طبريز بود که به اثنا راه فرزند از رزومه فاخر پدر سئوال کرد و جوياي نصايح در باب استمرار طريق پدر در آينده.

شيخ محمد اشرف نيا قدس سره، که در کتب تواريخ پيشتر به شيخ اشرف اشتهار دارد، بعد از حمد و ثناي حضرت حق به ذکر فروتني و شکست نفسي هاي مرسوم مديريتي پرداخته و چنين سخن برآورد که:

جان پدر! پدر هيچ بر سبق غره ندارد که مصداق همان جمله معروف باشد که «هذا من فضل ربي» و اگر لطف و کرامات او نبود که شيخ اشرف چونان دگران رعيت بود از آن حيث که مدارج و مکاتب غني در خور نباشد و بل چه بسا در عوام بيش از او صفات عاليه معنوي يافت شود و قس عليهذا ... بعد از اين چنين ابراز، که بيشتر گلابي بازي باشد تا فروتني، بر فرزند سوابق و مدارج بر شمرد بدين سياق:

اي فرزند! پدر در اوان کار به عضويت شوراي نهادها بر آمد تا قاماس قاماس به کسوت شهرداري خوي وارد آيد و از آن طرق به کسوت رييس هيئت مديره و مدير عاملي آب اروميه جولان همي رود که آنجا مدخلي براي دخول بر شهرداري خوي باشد و بعد رداي معاونت سازمان آب منطقه اي آذربايجان غربي را پوشيده و به سبب سوابق مرتبط فوق با امر «آموزش و پرورش»! عضو شوراي منطقه اي آموزش و پرورش آذربايجان غربي اتفاق حضور اوفتد تا از اين يوم بخت با مردم شريف آذربايجان شرقي يار باشد که به طبريز رحل اقامت بگسترد که بر مسند مديريت سازمان آب جلوس همی نماید... زينحال به همان جهد قديم از نردبان مديريت مکرر بالاتر همي عزم بود تا بر هيئت مديره و معاونت آب و فاضلاب استان آذربايجان شرقي يکه تازي مطلق گردد تا به سبب ارتباط تنگاتنگ مديريت فاضلاب با امر خطير «آموزش و پرورش»!، به عضويت شوراي منطقه اي آموزش و پرورش استان آذربايجان شرقي بر آمده تا اینکه چندي بعد با افتخار بر رزومه خود کتابت گردد: «اولين شهردار منتخب دولت اصلاحات» و بعد از آن مشاور استاندار و معاونت عمراني استاندار و مخلفاتي شغل هاي دم دستي اين چنيني که البت رضاي حضرت حق و خدمت به خلق الله در نظر بود و لا غير.   

فرزند که به استماع چنين مثنوي پر هيبت مملو از مقام و منصب هاي پدر کمي سر در گم بود، نيشخندي بر آورد و فرمود:

اي پدر! في الحال خوش تر آن باشد که جنابعالي جاي خود را با اين ساققيزنويس آذرپيام عوض کني که تو از ساققيز چسبناک تري، آن گونه که بر ميز و صندلي هاي مديريتي چسبيده اي!... پدر نيز در قبال اين حرف شوخ وار بر بازوي فرزند کوبيد و ادامه داد:

اي فرزند! زينهار که فکر در کني اين جولان همين طور الله بختکي نصيب پدر گرديده که حلال روا ندارم بل که تجربت و زيرکي و شناخت سمت باد در اين مدار مهم باشد که تو طفل صغير چه داني پدر سياست پيشه چه گويد، که شاعر بهتر فرمايد: خامان ره نرفته چه دانند شور عشق؟ که ايضا آن چنان که مبرهن است در اين باب اخير که معاونت عمران را يدک داشتم هيچ نکردم جز ادامه دهنده همان راههاي بي مقصد و مدارا با پروژه هاي لاک پشتي ابتر وار که اين فقرات در چنبره بده بستان هاي رايج مستور ماند و البت به زمان پاسخگويي مقام مافوق تر مسئول است و بنده مصون !

فرزندم! سياست را چونان عسل و سرکه باشد که گاه به اجبار يکي را نوشيدن مباح ضروري اوفتد آن چنان که گاه به اقتضاي زمانه و به کاندیداتوري پارلمان ششم بايد دم از اصلاحات زده و بر شهرداري دولتش غره گشت و چه بسا زماني دگر دم از ارزشها زده و پيراهن يقه دپيلمات سفارش همي از براي دوخت که اين چنين رسوم در بين طايفه مديران امري عادي باشد و گريز نيست که اگر جز اين بود که چنين رزومه پر طمطراق را رديف نبود في الحال. 

فرزند را در اين حال سئوال از آرزوي پدر در لب نشست که شيخ اشرف آهي بر آورد و فرمود:

عزيز دل بابا! پدر را دو آرزو بر دل بود که تا بر آن دو دست نپايد افسردگي و ياس را نشايد که شيخ اشرف را جلوس بر کرسي سبز پارلمان اميد فراوان يازد اگر چه اين امر به صبر و ممارست تا پارلمان دوره هاي مديد لازم بود. و ديگر آرزو همانا بر مسند استانداري گام نهادن و تاج و تخت والي استان بر تن پوشيدن را تمناي دل باشد که اين دومي را خماري مضاعف مستولي گشته از آن حيث که چند روز قبل از يک قدمي اش ديپورت گرديدم.

گويند سخن که بدينجا رسيد حوصله شيخ اشرف از کف رهيد و فرزند را ياراي صحبت اضافه نمانده و آن پير سياست پيشه را با تفکراتش تنها گذاشت تا براي فرداي عمر سياسي اش فکر نو در کند که شب دراز است و قلندر بيدار.

  پ ن : برگي از ساققيز چاپ هفته نامه آذرپیام مورخه ۳۰/۷/۸۷

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت