آورده اند که روستای بزرگی با مردمان راستگو در گوشه ای از این جهان کذاب موجود بود. مردم روستا خیلی زود باور بودند ، کافی بود که کدخدا و یا مستشارانش وعده سرخرمنی به مردم بدهند و این طفلی جماعت دیگر به معده شان قول کباب می دادند و البته بعدها به این سودا زخم معده می گرفتند ...
القصه وعده و وعیدهای کدخدا پابانی نداشت ، یک روز قول مسکن می داد ، یک روز قول وام ازدواج می داد، یک روز به همه سهام می داد ، یک روز یارانه می داد ، یک روز رایانه میداد ، یک روز بیمه می کرد ، یک روز کنکور را بر می داشت و جایش چیز دیگری می گذاشت! ، یک روز گوش متخلف ها را می پیچاند ، یک روز درمانگاه آبادی را مجانی می کرد و روز دیگر همه این فرمایشات را فراموش کرده و حتی آب قناب جیره بندی می شد ...
خلاصه به اندازه ای از این شل کن سفت کن ها اتفاق افتاد که دیگر مردم تصمیم گرفتند که به خاطر وعده های بی ریشه کدخدا برنامه های زندگی شان را بهم نریزند و مثل سابق به قوت لایموت بسنده کرده و زندگی از سر گیرند....
این گذشت تا این که یک روز جارچی های کدخدا همه جا داد و قال راه انداختند که ایها الناس ! کدخدا تصمیم گرفته هر روز به هر خانواده ای یک کیسه طلا بدهد و برای این که مردم زحمت حمل آن را نکشند به پیمانکار بخش خصوصی سفارش کار داده شده تا کیسه های طلا را به در هر خانه ای برساند و البته رسید تحویل هم نمی خواهیم چرا که ما نوکر مردمیم و آنها قیم ما ...
مردم آبادی هم که مثل سابق گوش شان از این صحبت ها پر بود ، هیچ بهایی ندادند که ندادند . اما از بخت خوش این بار کدخدا تصمیم جدی داشت ، و از فردای آن روز خدمه های کدخدا هر روز یک کیسه طلا جلو درب مردم می گذاشتند و می رفتند ... اما چون مردم دیگر اعتمادی به این حرف ها نداشتند خیال می کردند که حتما این کارها دوربین مخفی است و به کیسه های طلا نزدیک نشدند که نشدند ...
دو سه ماه گذشت تا این که کیسه های طلا جلو درب هر خانه ای تلنبار شد و کم کم به دلیل عرضه بالا و نبود تقاضا ، قیمت جهانی طلا روز به روز افت کرد و طلا از حالت ارزشمند بودن به مشتی زباله تبدیل گردید ...
عاقبت پسرخاله کدخدا که اتفاقا پیمانکار رفت و روب بود ماموریت یافت تا این آت و آشغال ها را از جلو درب منازل جمع کند .
تذکر : هر گونه تشبیه این موضوع با داستان چوپان دروغگو پیگرد قانونی دارد.
پ ن : برگي از تبريز ۱۴۰۰ چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱۲/۸/۸۷


