آن هنگام که چاقو بر دسته خویش نيز رحم نکند!
در مقامات سید قاسم ناظمی دام ملکه
آن گونه که در تواریخ مشهود است و علمای غریبه ایضاً بر آن صحه گذارند، در گیتی دو شهردار را به محبس کشانند؛ ابتدا «ژانوالژان فقید» را به جرم معلوم و دویوم «کرباسچی» را به جرم معلومه! این حدیث زان جهت یادآوری گشت تا به مهمی ذکر همی افتد. که به روزگار این کرباسچی گیس بریده، فلسفه خلق «سازمان فرهنگی هنری شهرداری» در گرفتن. از آن روی که به قرار مسموع، هفده فقره از فرهنگسراها و مخلفاتی مراکز فرهنگی طهران به سیطره مدیر سازمان فرهنگی هنری متبوع در آویختن، تا نظارت پیشه کند از برای آنها. این معجون به طبریز تسری یافت به میمنت تولد مدیر سازمان فرهنگی هنری ايضاً، منتها بدون آن فرهنگسراها و مخلفات و غیره و ذلک. تو گویی که سربازی را بی فشنگ به کارزار رهنمود سازی که چاره جز تدبیر و مدارا نباشد در این مقال. چونان که این سازمان را جز ساختمانی مندرس به انضمام تابلویی ور پریده هيچ نباشد به اجرای تدابیر فرهنگی... و این نقطه اوج مظلومیت سید باشد در اين آزگار. این بند را محض چاپلوسي(!) ذکر همی گشت تا به خاطري مشوش باقی نبشته تقریر نگردد.

و اما بعد، آن مهتر فرهنگی، آن دوار بر گرد بلده چی، آن ملبس به کاپشن پرزدنتی، آن مدام در حال طیران، آن حامی این و آن، آن جولان دهنده بر شاخه طوبی، آن داننده کل، آن شاعر نیمه وقت، آن نگارنده پاره وقت، آن چند شغله و بیکاره، آن دغدغه مند فرهنگ، آن تجرد پیشه تا دیروز، آن درویش مسلک امروز، آن رعنای ژیگول، آن پاتوغ نویس سابق، شیخنا و مدیرنا السید قاسم ناظمی ایده الله تعالی.
گویند چو از مادر، زاده گشت، به طرفه العینی شعر پر نغز «يک توپ دارم قلقليه» را به سه زبان ترکی آذری، ترکی استانبولی و ترکی قفقاز ازبر خواندی و از آن روی استعداد شعریش بر پدر عیان بشد و از طفل نوزاد، آمال و امید دست بشست که یعنی: ای فرزند! وا اسفا بر تو! خداوندگار تو را هدایت فرماید که هر که را گذرش با عروض و قافیه باشد، هشتش گرو نه عارض آید و شرمنده اهل و عیال.
در این اثنا، قاسم جان به ادای احترامی بر پدر و با همان لسان خردسالی، کرشمهای نازکانه بنمود بدین منوال که: قاسم به فدايت! تا شعرای غیر از من، حق با شما بودی. اما به زیرکی فرزند شک نباشد که مدیریت اجرایی توامان پیشه گیرم تا شعرم به گرته سفارشی نیافتد و قلبم دربند اقساط بانکی غم باد نگیرد.
و اینگونه مهر پدر بر او روز افزون گشت تا وی را با مجاب، تعلیم بر دامن بزرگان ادب رشد و نمو آغازیدن. و به روایتی یومی بلده چی نوین نامی از سرایشان گذر همي کرد و زیر لب ناخودآگاه مطلع ذیل بر لسان سید قاسم جاری گشت و قلم روزگار سرنوشت نوینی بر شاعر شوریده ما نوشت:
همای اوج سعادت به دام ما افتد / تو را اگر گذری بر مقام ما افتد
از این ذکر با باري به هر جهت همی گذریم بر ذکر خصائص و خلق و خوی او نظر همی باید کردن که او دیرجوش و تندخو باشد با عوام، اما خدا نکند که با کسی از در دوستی درآید که آنگاه در حشر و نشر چنان رفتار کند که گویی سالیان است که همدیگر را شناسند و اگر این ملاقات از یک ساعت بیشتر بطول انجامد که خودمانیتر گشته و حتی پیژامه نیز طلب کند تا راحتتر پروگرامهای فرهنگی را حل و فصل بنمايد. از رفتار عادت گونهاش همین را بسنده باشد که در هر مجلسی ابتدا افاضات کرده و ابرویی بالا اندازد و برای ادای ژست روشنفکری، کتاب تازه منتشر شدهای را معرفی کند که در هیچ کتابسرایی یافت نشود و تیتر این کتاب ها آن قدر غامض باشد که مغز سوت برکشد. فی المثل کتاب «رابطه کروکودیل با شعر معاصر» را معرفی کند که فعلاً هیچ چاپخانه ای را توفیق حروفچینیاش نيست.
دگر حرف از اوصاف ماندگارش، رواست که جهد بر مکتوبات ادبيات پايداري را دغدغه همي دارد که باقيات الصالحات است انشاءالله. و ديگري اهتمامش بر جشنوارههاي ملون، في الجمله خط سوم، فيروزه، شميم ياس و تابستاني را نيک مثال بايست. اگرچه بر هر يک، باريکبينان و کجانديشان، همچون فدوي محض افاضات کثيره(!) ايراد بسيار وارد کنند. در اين مقال، همچون جشنواره معلوم الحال و مطربانه تابستاني را حرف گفتن سزاست که به قصد جريانسازي فرهنگي و با میانداری پشمالوي معروف تئاتر طبریز رونق برگرفت، اما سئوالي در چنبرهها بيتوته کرد که آيا عصاره اين فرايند فرهنگي را روا به تجليل از بابکها بود؟ و اصولاً اين گروه را که بيشتر همچون فليمفارسي قبل از انقلاب، اداهاي کوچه بازاري و متهوع از سر گيرند را کجاي اين جولان فرهنگي توان در کنار کرسي پير شاعر مراغه و استاد آرش آزاد و ماغازاچي خودمان همسان دانست که تجليل شوند؟ و در ثاني چرا ايستگاه آخر اين جشنواره به محلات ويتريني و خوش بر و روي ختم گشت و سهم حاشيه نشين ها بر اين حق شهروندي را کجا بايد جست؟
و يا به جشنواره شميم ياس که نابازيگران اناث، بي هيچ غنا و اعتقاد دروني به ذکر مناقب بانوي دو عالم (س) پرداختند و لختي بعد از اجراي نمايش، خود عروسک خيمه شب بازي شهر شدند با بزک و دوزک! و يا بر جشنواره فيروزه که نتايج آن بر مردم مکتوم ماند که انتظار بود اقلکن بعد از اختتام، دو پوستر بر بلاد نصب مي شد و اهداف جشنواره و عکس و عکاس برگزيده به مردم معرفي مي گشت. چرا که اين فيروزه اگر براي خواص بود که هيچ صحبتي نباشد، اما اگر براي مردم طبريز بود و هدف شناخت اين شهر، که من همشهري هيچ نفهميدم ثمرات و نياتش را، که در اين باب جشنواره فيلم کودک همدان را نيک مثال آورم که قريب يک ماه به راس اخبار فرهنگي هنري کل مملکت قرار گرفت و هزاران توريست را يدک برکشيد.
اما از اين حديث مشوش که برگذريم، به همان قال نخست اشارت موکد بايد که خلع سلاح بودن و در اختيار نبودن فرهنگسراها و ملزومات سخت افزاري، علي الظاهر آسيد قاسم را رغبت با خواص بيشتر کارگر اوفتاده تا مردم کوي و برزن و در اين بين لطيفه اي نيز شنيدن خالي از لطف نباشد که احدي مغرض حکايت کند که چون گذرت به ساختمان سازمان فرهنگي هنري شهرداري اوفتد، به جاي رويت اتاقهاي فکر و کميتههاي فرهنگي و هنري، غالب با بحث هايی از نوع حسابداري و تراز مالي و سند بستانکاري و... مواجه شوي و بر روي ميزها، انبوهی از صورتحساب و فاکتور نظاره کني که گويي اين محل، يکي از واحدهاي اداره فخيمه دارايي است تا خانه فرهنگ ولايت! و البت بر اين امر خود آ سيد نيز صحه دارد که به جهت قلت بودجه، عهده از جذب کارشناس و مخلفات میسر نباشد و به اصطلاح «نان بي مايه فطير است».
سخن دگر که درد دل طوبينشينان باشد، اين که، طوباي مستقل و خاص را، عوام به کثرت و غفلت، منتسب به شهرداري کنند، در حالیکه توفنده ترین نقدها به بلدیه از همین سوی نشنه رفته است. نشان به آن نشان که این مرقومه نویس، اولین ساققیز را به لحنی تند به رئیس بلدیه چسباند. و اینجاست که طوبائیان، میان این افترائات از سویی و عتابات بلده چی ها از سوی دگر، قلم می فرسایند.
سخن آخر، نگارش خارج از عرف ميز و رياست و منصب را روا باشد که باقي اين باشد و آن دگران وهم و بي ثمر . و اينکه از قرار سيد را روزگاري قرار بر مدير کلي مکاني در اذهان بود که به غرض سوزنش زدند تا وي مدتي را بر طوبي نشيند و پاتوغ نويسد و دوغ نهره نوش جان کند. غافل از اين که سيد نه اهل اصلاحات بود و نه اهل املاحات. او قلم به دستي است که توان دارد تا سمبل ادبيات پايداري گردد به شرطها و شروطها.
پ ن : برگي از ساققيز چاپ هفته نامه آذرپیام مورخه ۲۸/۸/۸۷


