تذکره فی مقامات جناب تراب محمدی رضي الله عنه
سکاندار وزین میراث فرهنگی

شیخ عظمای میراثیان به نقل از جدش حکایت همی کند، که سلطان والد محمدی را هیچ نبود در عالم جز تراب، پسری رعنا، که خوش اقبالی اش شهره عام و خاص باشد. آن چنان که در شجرنامه اش نیز مرقوم اوفتد بعد از ریشه صد و سی از نسب به رشید بن عباس بن سرور بن ملیک بن ظهیر بن فرمان بن آلفرد بن لوک بن خوش شانس، دلیل بر مدعاست.
و بعد آن که گویند در یازدهم سپتامبر سنه 2009 میلادی(!) در احدی از ایالت های شمالی سرزمین پرشین دیده بر جهان گشود. دال بر بی ریایی و خاکی بودنش، او را «تراب» نامیدند. دوران مکتب را همچون لوک خوش شانس با دوئل های متفاوت گذراند و خوش اقبالی اش بر عوام آن جا عیان گشت که سیکل اول اکابر را در سه سال جهشی پیمود، تا این تجربت جهش گونه در آینده توشه راه همی گردد.
از نکات برجسته دوران تلمذش اطلاع چندانی را عاید مرقومه نویس نگشت که آیا لیسانس اش حقیقت گونه است یا به شیوه کردانیزاسیون ابتیاع گردیده؟! و این راز سر به مهر مهتران باشد که خدا را چه دیدی که شاید پانصد سال بعد، در مکاشفات باستان شناسی سازمان تحت امرش برملا گردد ایضاً.
هوش ذاتی و زیرکی خارق العاده اش، به همان اوان طفولیت بر خودش ثابت گشت، آن هنگام که ناخودآگاه به عضویت در کتابخانه مسجد محله شان تن در داد و در همان هفته اول «سفرنامه سندباد» را مطالعه بنمود و این اولین نگاه جدی به جهان بینی توریستی وی بود که تا سالیان، دغدغه غامض جهانگردی و مشکلات جذب توریست را در چنبره گذراند، اما به احدی فاش نکرد.
استعداد شگرف مشروحه یعنی «سندباد خوانی» آن هم در یک هفته، مسئولین وقت را مجاب بنمود تا او را به دبیرخانه امور مساجد جذب کنند و این نقطه عطف آن سرور مکرم گشت. در دیار دبیرخانه مذکور، از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب چای تناول فرموده و جدول کلمات متقاطع روزنامه جات حل بنمود تا در قرابت یک ماه، یکه تاز عالم جدول حل کنی شود و برای خود استادی فربه.
این تحول علمی، پژوهشی و جدولی از یک سو و عضویت در کتابخانه مسجد محل از سوی دگر، سوابق غنی و درخور توجهی بود تا مسئولین وقت، به راحتی از روی نام چنین سرمایه بزرگ کشور همی در نگذرند. پس او را به کتابخانه ملی رحل اقامت گستراندند تا از تجربت های مدیریتی اش جمیع اندیشمندان شهر بهره گیرند.
روزگار حضور در کتابخانه ملی از برجسته ترین فعالیت های دوران مسئولیت وی همی باشد، چونان که به دلیل آرامش غیر قابل تحمل و سکوت بیش از حد محیط کتابخانه، شیخ تراب را مدام به چرت زدن ترغیب می فرمود. زین جهت، گاهی اوقات و پس از چرتی قیلوله وار و صرف چای قند پهلو، به چمن زار واقع در کتابخانه، نزول اجلال بفرموده و از برای مفرح ذات، به باغبان آن دیار در آبیاری چمن ها یاری بنمود از حیث خودمانی بودن و مشدی گری. و بدین شیوه و برای بار مکرر بر مسئولین تفهیم گشت که از او در امور شهرداری بهره گیرند ایضاً.
دوران طلایی روابط عمومی در بلدیه آغاز گشت و البت حل و فصل انواع و اقسام جدول کلمات متقاطع، در شهر آبستن ظهور مدیری خبره را نوید می داد.
زمان در گذر بود تا این که «جبهه متحد»ی، شکل گرفت و مردی اندیشمند با کوله باری تجربت و غنا، بر سکان سازمان میراث فرهنگی و گردشگری قدم بگذاشت تا گوی سبقت را در خوش شانسی از رقیب دیرینش، یعنی لوک فقید برباید (به همین راحتی ـ به همین خوشمزگی!).
...اما بعد
گویند وی رجلی است که رغبت تیتر شدن بر مطبوعات، فراوان بر او مستولی بوده و مشایی وار به ساختارشکنی جولان فراوان دارد، آن چنان که جهد وافر بر متفاوت بودن و جلوه ظاهری بر مدیری فعال زیستن از خصایص موکدش باشد.
به روایت دگر از راپورتچی درون آن سازمان همین ذکر را سزا به نقل باشد که برای نیل به اهداف عالیه، سعی بر ارضای کلهم خدوم و معاونان و ملازم درگاه بر وی نمود کند، و دگر آن که هر چه طرح اساسی در شرف اجرا و بهره برداری را همانا میراث مدیریت قبلی مثال آورند که چون از نام سازمان برگرفته بر او نیز از گذشتگان به ارث رسیده باشد. اما تکیه کلام منحصر به فرد تراب عزیز را همین گونه کفایت، که هر دیوار کاه گلی بیند، فی الفور رسانه جات و جراید خبر کند و با خدم و حشم جار بزند که آن بنا را ثبت جهانی خواهد کرد در فردای فردا!
اما خارج از خزعبلات مشروحه، چند سفارش از ساققیزنویس جوان اما پیردل(!) را بر حق او سزد از برای خیرخواهی تعصب بر فرهنگ مرز و بوم!
هان ای پسر! میراسی که تو متولی اش هستی (بگذریم از ذکر این نکته که میراث را با «س» می نویسند یا با «ث») را مبرهن گشت به طی طریق اکتسابش، اما ذکر این نکته را مکرر حکایت شایسته بود که فرهنگ و تمدن را مدیریت و ریاست و پاراف نویسی مرسوم در سایر سازمان ها کارساز نباشد و بل تو را وظیفه است که بسترسازی کنی در این مجال. و از اهم وظایف تو زنده نگهداشتن فرهنگ است و البت توفیر است بین «مدیر بودن در میراث فرهنگی» با «مدیریت میراث فرهنگی» در این مقال...
تراب جان! نصیحت همی کنم که از قضای روزگار تو را ریاست بر میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری (آذریاجان شرقی) و نه صرفاً (تبریز) حکم بر خامه تقریر اوفتاده. مبادا خود را بر چارچوب دفتر کار مصلوب کنی که عمر بگذرد و این عهد نیز به پایان در رسد آن چنان که بر گذشتگان نیز این پرگار چرخیده است. پس شخصاً با آن ماشین هشت سیلندر و ملازمان پا به رکاب به اقصی نقاط این استان سرکشی بنما و از چم و خم و احوال آثار کهن جویا شو. که تو را چند فایده باشد در این اثنا؛ اول آن که مشکلات و کاستی ها را به عینه نظاره کنی و شاید به آنی و با دستور حضوری، گرهي كور را بگشايي و در ثانی با گردش در مناطق مختلف، آب و هوایی عوض کنی و هم حق ماموریت و غیره و ذلک، که در این باره نیاز به توضیح نباشد که خود اهل فنی، حداقل در مصرع آخر.
زینهار ای فرزند! که این ارک مفلوک، سوژه همه طنزنویسان و غیرنویسان گشته، لذا به انعقاد قراردادی فی الفور بنیان از هستی اش ساقط کن و بر جایش برجی دو قلو بساز همچون آن مخروب شده در ینگه دنیا، تا شهره عام و خاص گردی، و یا بر مرمتش توفیق و ممارست بی درنگ بنما که بر دل آذربایجان حک شوی.
ای تراب عزیز! بر نامه های فراوان کارتابل روی میزت، توصیت همی کنم؛ از بازار 1400 ساله تبریز، که با آن ملت را سر کار گرفته ای، تا مجموعه کلیساهای تاریخی استان، معابد و مدارس مندرس گذشتگان، مساجد اهل تسنن که از دیرباز ناگشوده مانده، سرای مشاهیر و رجال ادبی و رزمی، قلعه بابک و قلعه ضحاک و دهها از این گونه ستاره ها که بر آسمان این بوم درخشند.
عزیز دل مشایی! تو را مجاب به غور در تعریف از میراث فرهنگی کنم نه به سبک و سلیقه رجال سیاسی، که تو بیشتر میراث دار کهن فرهنگ قومی اگر چه شاید خود بدان معترف نباشی و یا ناعلاقمند.
ای قند عسل! بکوش با وعده های سر خرمن ملت را نپیچانی، چرا که اینان خود عالمی را سرکار گذارند اگر زمینه اش فراهم آید. پس بی جهت مدام لغز مخوان که برای فلان مکان پیش بینی بودجه گردیده و برای فلان جای دگر بودجه تخصیص یافته، و از برای بهمان مکان کار تحقیقاتی تدارک یازیده، که به عمل کار برآید به سخنرانی نیست!
ای جان دل! این هتلی که از برای تمام همایش های ریز و درشت سازمانت در نظر بر گرفتی را گویی اسپانسر دائمی باشد و یا دست پخت طباخش باب امیال. تو را پیشنهاد همی کنم که در میان مهمانان و ساق دوش و سولدوش، اطعام سایر هتل های این استان را نیز محک فرمودن و البت عکس یادگاری نیز بر گرفتن که فردا روز فقط این خاطره ها همی ماند و باقی همه بهانه است.
ای قند نبات! تو را سفارش آخر همی سزاوار باشد به استماع و تفکر و تلنگر مکرر و همیشگی بر واژه «اصفهان» با آن غنای فراخ و ملکوتی اش، که به شنیدن نامش، عبرت و مکتب عظیمی است برای تلمذ و عمل. و صد البت مایه شرمندگی و خجلت برای مسببین مستور گشتن فرهنگ و تمدن این ملک.
پ ن : برگي از ساققيز چاپ هفته نامه آذرپيام مورخه ۵/۹/۸۷


