توضيح: ظاهرا دست بيگانگان از آستين يک نفر عصا قورت دادهاي بيرون آمده و برای پست پایینی (آسيب شناسي آنارشيست از نگاه سوسيال مانيفيسم) چاپ شده در ستون زورنوشت روزنامه سرخاب، جوابیه ارسال کرده است. از آنجا که اعتقاد به منش چندصدايي در من بيداد ميکند، لذا محض ریا! مقاله ايشان و سپس جوابيه خودم به جوابيه اونشان را ميآورم. باشد همي که رستگار شويم!
اشاره: چندی پیش، یکی از روزنامه های تبریز، مطلبی را در ستون زورنوشت خود منتشر کرد که حاوی نکاتی قابل تامل و فوق العاده مهم بود. آنچه می خوانید جوابیه ای است بر آن مطلب.
روز گذشته در آن وجيزه عجوزه يك چيزهايي نوشته بوديد كه روح هر چه استالينيست متعصب را به رعشه درآورد. بر آن شدم تا جوابيه اي دندان شكن را براي نگارنده مشغول الضمه بينگارم تا كور شود هر آنكه در او غش باشد. مزيد امتحان خواهد بود اگر بر اساس ماده واحده ژوئيه 1935بدون هيچ گونه ياوه سرايي و بدور از هر گونه ولنگاري و پرده دري، جوابيه مذكور را در همان ايام به معرض چاپ نهاده و براي كشف هويت خود و رفقايتان چند جلد از روزنامه روز گذشته را به اينجانب گسيل بداريد. بديهي است كه برهان خلف اينجا پنچر خواهد شد. پس شايان ذكر است كه پليتيك را رها كرده و درس و مشق را بچسبيد تا از فروغلطيدن در دام گداپروري اهتزاز درآورده و كوخي را به كوهي نفروشيد. حالا خر بيار و باقالي گاز بده:
و اما ابعاد قضيه... روزگار دوداندودي است. براي همين است كه يك خرده بورژواي خيال پرداز سانتراليست، در حاليكه تمام دپارتمانهاي ژئوپليتيك را به هم ريخته است، دارد غش غش مي خندد.
به اين جوجه نيهليست واپس گرا بايد هشدار داد كه مرزهاي پادمان را حرمت نگه دارد. كافكا كه سهل است، لئوناردو داوينچي هم نمي تواند اصول ماژوخيسم را به بهانه همزيستي مسالمت آميز درهم نورديده و به اكثريت نسبي دست يابد.
اين انترناسيوناليست دگم انديش، حتي نمي داند كه اصولاً ايزولاسيونيسم، هيچ ربطي به پوپوليسم ندارد. چه برسد به اينكه پاي بازنگرشگري را هم وسط بكشد.
با اين اوضاع اسفناك، بايد به حال روماريو خون گريست كه يك عمر براي نهادينه ساختن انديويدواليسم، چاه كند و تولرانس پيشه كرد.
چگونه مي توان چشم ها را بست و عده اي شووينيست خودگردان را در حال پي ريزي دكترين آيزنهاور به نظاره نشست؟
آيا اين رواست كه اعلاميه بالفور را به ثمن بخس فروخت و آنارشيسم را بي ارج كرد؟ اصلاً ميليتاريسم كيلويي چند؟
روزنامه سرخاب چگونه به خود اجازه داده، ساحت پرفراز و نشيب پروپاگاندا را با دستاويز قرار دادن مشتي نمونه خروار، از دروازه كنسرواتيسم آويزان نموده و به هر آنچه در تراز وحشت بدان سوگند ياد كرده تي پا بزند؟
اين روزنامه با كدام مجوز رپرتاژهاي سراسر پرولتاريا را مچاله كرده و اريستوكراسي محض انگارانه را بازفرآوري گردانيده است؟
شما فكر كرديد اينجا شهر هرت است كه در لفافه ماترياليسم تاريخي، هر آنچه انتلكتوئل بوده را به مضحكه گرفته و محكمه را به پارك ژوراسيك تبديل كنيد؟
وجدان خودآگاه و ضمير تن پرور شما، عواقب اين مركزگرايي فالانژگونه را سانسور خواهد كرد. اين خط و اين هم نشان. اگر يك روز از كجوار سردرنياورديد آن وقت من هم رواداري رايش سوم را به شما نشان مي دهم.
پير و مرادم، ونگوك فقيد، با پيش بيني اين عدم تعهد سرآمدان شارلاتانيزم،فدراسيون جهاني اتحاديه هاي كارگري و فراگير را در زمره فراماسون هاي بخت برگشته برشمرد و آنگاه اپورتونيست هاي دون پايه، نامش را گذاشتند سنديكاليسم نئوليبرال.
با اين اوصاف، به نظر مي رسد كه تلويحاً و تلميحاً بايد پاي صحبت هاي تروتسكي را وسط كشيد و از اينكه فن سالاران(1) قدرت محور، نتوانسته اند اتوپياي اكونوميسم را مبدل به ان پي تي نمايند رواست كه خاك عالم را بر سر امپرياليسم تماميت خواه گوژپشت تحسين برانگيز كرد.
گو اينكه مجمع جهاني بهداشت فاضلاب، گامهاي استواري را براي ارتجاعي كردن فنرهاي بوروكراسي بنياد نهاده و ديري نپاييد كه پاي الكس فرگوسن نيز به تابلوي شاهكارانگيز «فابيانو در يونسكو» باز شد و بدين ترتيب بود كه فرزندي خلف به نام داروينيسم اجتماعي از مادري سترگ به نام سفسطه پاي به عرصه نامراد ديوانسالاري سقوط كرد.
تكنوكرات معلول الحال ذيل الذكر را به مطالعه آثار فوق الذكر بشارت مي نمايم تا بيش از اين عرض خود مي بري و زحمت ما ندهد.
اما جوابیه من به نامه فوقالذکر که در روزنامه چهارشنبه سرخاب چاپ شده است:
انگارههاي هلويسم در چالش با چيپسيسم
با احترام ـ نظر به اينکه نسبت به مقاله ( آسيبشناسي آنارشيست از نگاه سوسيال مانيفيسم ) با قلم اينجانب در شماره 453 ، ظاهرا اساعه ادب شده و شبه جوابيهاي چاپ گرديده، لذا محض شفافيت و مطابق قانون بسمل مطبوعات اقدام به چاپ افاضات ذيل فرماييد.
فرزندم! نامهات را که به عنوان جوابيه نوشته بودي خواندم. ذاتا خرسند شدم که جوانان اين مرز و بوم تاب بازي با دم شير آن هم در حد بزرگي چون من را دارند. اين اتفاق بيشتر حکايت از آن دارد که من کمکم در حال پير شدنم، ولي بايد بداني که (بس سفرها بايد تا پخته شود خامي همچون تو)!
باري بنده از کيفيت آموزشي بلادتان بيخبرم و اصولا در دانشگاههايي که من تدريس ميکنم معدل زير 18 را مشروط مي کنند و دانشجو بايد برود از فردايش بر سر چهارراهها لبو بفروشد. حال اين غناي علمي را با شبه دانشگاه پيام زور و آزاد خودتان مقايسه کن که معدل 12 را مشروط ميکنند و تازه با من بميرم و تو بميري، استاد خودش جاي دانشجو امتحان ميدهد که مبادا امثال همچون تويي مشروط شود. پس نتيجه ميگيريم که از لحاظ علمي، بحث و جدل تو با من جزء اباطيل مبرهن است.
ولي براي اين که دوران مخاطرهانگيزناک جواني را طي ميکني و ممکن است سرخورده شده و سر از اعتياد يا خودکشي در بياوري جوابت را مي دهم چرا که من هر چند از وطن دورم ولي دلم براي آنجا و مردمانش ميتپد.
مسائل خيلي مهمي را در نوشتهات از ياد بردي و اصولا معلوم شد که مفروضاتت خيلي کشکي است. هرچند برايم مهم نيست که آيا شما انساني سوبژکتيويسم هستيد يا ابژکتيسم. چرا که با ماستمالي حقيقت در صدد القاي نظرات تحکمانه بوديد.
به قول روشنفکري که خيلي زود مرد، نگاه سانتيمانتاليسمتان نيازمند کالبد شکافي خفن دارد تا کاراکترلوژي وجودي از آنتيميسم به آپولوژي سوق يابد. گويا افکار نارسيسم منبعث از اسبولوتيسم تا آنجا شما را در چنبره خود اسير کرده که به اگوسانتريسم رهنمون شدهايد. لذا توصيه ميکنم براي تقويت قواي خود با متد مناظره هلويسم در خيابانها پفک مصرف کنيد که شما از ديدگاه من متعلق به نسل چيپسيسم و در مودبانهترين حالت کوپونيسم ميباشيد.
آنچنان که در مقالهام نيز ذکر گرديد آپولوژي حاصل از آنتيميسم به آپارتايدي ختم ميشود که کمترين هزينهاش آپولوتيسم است و اين يعني فاجعه!
هر چند نسل بيپروايي چون تو را که زمان شوخ و شنگ جواني را طي ميکند شايد زرق و برق اين گونه فاجعهها، هيجان برانگيز باشد و دهانت تا بناگوش مفتوح گردد همچون پلميسيسيپي !
اما پسرم! مي داني که تاوان اين خرسندي آني امثال تو را بايد پاپيولرهاي نگونبخت پرداخت کنند و حياتشان روز به روز از اليگارشي به قلت سوق شود.
باري بنده آمادگي دارم تا به صورت زنده از کانالهاي تلويزيوني با تو و استادان صاحب نظرت در اين خصوص بحث و مناظره کنم تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.
پن1: برگي از زورنوشت چاپ روزنامه سرخاب مورخه 20/9/87


