پنجشنبه شب بعد از افطار به کوه عینالی رفتیم ، البته به خاطر تاریکی هوا از جاده آسفالت حرکت می کردیم . کناره های مسیر آسفالتی کوه از هر ده متر یک تیر چراغ برق تعبیه شده و تقریبا روشنایی قابل قبولی به جلو پا می بخشد . راستش تا حالا شب به کوه نرفته بودم . ابهت و عظمت کوه در تاریکی مسخ انگیز ( لغات جدید ابداعی خودم ! ) است در ضمن باد نسبتا ملایمی نیز می وزید . مهمترین قسم موضوع اینجا بود که طاها ( ورثه اینجانب ) چه موقع صعود به کوه و چه موقع فرود قدم از قدم بر نداشت و در کول ( و همچنین گردن ) اینجانب موفق به فتح کوه عینالی شد و البته از ثمرات کوهنوردی این شب خشک شدن گردنم بود در روز جمعه !!
در کوه دو طیف همه نگاه را به خود جلب کرده بودند . یک عده از نوجوانان و جوانانی که از برخی مساجد و پایگاههای مقاومت و با لباس فرم بسیجی آمده و گویا عینالی را با شلمچه اشتباهی گرفته بودند و کجایید ای شهیدایی خدایی سر می دادند و ایضا مرگ بر بی حجاب ....
قسم دوم هم جوانان لاابالی که جلو چشم اهل و عیال مردم باهم هر شوخی جلفی می کردن و آواز می خواندند که : گجه لر فکرونن یاتا بولمورم ....


